![]() |
![]() |
|
|
در خواب با خدا گفتگويي داشتم . خدا گفت : پس مي خواهي با من گفتگو كني . گفتم اگر وقت داشته باشيد .خدا استقبال كرد و گفت : من هميشه وقت دارم چه سؤالاتي در ذهن داري كه مي خواهي از من بپرسي؟ پرسيدم "چه چيز بيش از همه تو را در مورد انسان متعجب مي كند؟" خدا پاسخ داد........... اين كه آن ها از بودن در دوران كودكي ملول مي شوند عجله دارند كه زود تر بزرگ شوند وبعد حسرت دوران كودكي را مي خورند اين كه سلامتشان را صرف بدست اوردن پول مي كنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتي مي كنند اين كه با نگراني نسبت به اينده زمان حالشان فراموش مي شود انچنان كه ديگر نه در اينده زندگي مي كنند نه در حال و همچنان زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد وچنان مي ميرند كه گويي هرگز زنده نبوده اند با توجه به الطاف خداوند مدتي ساكت ماندم . بعد پرسيدم :به عنوان خالق انسان ها مي خواهي انها چه درس هايي از زندگي را ياد بگيرند ؟ خداوند پاسخ داد: ياد بگيرند كه نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد اما مي توان محبوب ديگران شد ياد بگيرند كه خود را با ديگران مقايسه نكنند ياد بگيرند كه ثروتمند كسي نيست كه دارايي بيشتري دارد بلكه كسي است كه نياز كمتري دارد ياد بگيرند كه ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق در دل كساني كه دوستشان دارند ايجاد كنيم و سال ها وقت لازم خواهد بود تا ان زخم التيام يابد. با بخشيدن بخشش ياد بگيرند ياد بگيرند كساني هستند كه انها را عميقا دوست دارند اما بلد نيستند احساسشان را ابراز كنند يا نشان بدهند . ياد بگيرند كه مي شود دو نفر به يك موضوع واحد نگاه كنند اما ان را متفاوت ببينند ياد بگيرند كه هميشه كافي نيست ديگران انها را ببخشند بلكه خودشان هم بايد خود را ببخشند و هم پيشقدم باشند در بخشيدن ديگران . و ياد بگيرند كه من هميشه هستم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 21:12 توسط چکاوک |
|
|
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود و در تمام شهر قلب چراغهای مرا تکه تکه می کردند وقتی که چشمهای کودکانه عشق مرا با دستمال تیره قانون می بستند و از شقیقه های مضطرب آرزوی من فواره های خون به بیرون می پاشید وقتی که زندگی من دیگر چیزی نبود، هیچ چیز بجز تیک تیک ساعت دیواری دریافتم ، باید. باید. باید. دیوارنه وار دوست بدارم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 21:11 توسط چکاوک |
|
|
شرمنده ام و محتاج تو خدایا صدایم را میشنوی؟ کمکم کن. خدایا میدانم که هر وقت گرفتارم سراغ تو را می گیرم ودر خانه ی تو را میزنم خدایا میدانم که هر وقت محتاج تو ام دست هایم را به سویت دراز میکنم اما به زمین وآسمانت وبه هرچه ستاره در لباس مخفی شب گلدوزی شدهقسم که تو را خیلی دوست دارم میدانم می دانم همیشه غم هایم سهم تو بوده وهمیشه قطره قطره باران چشمم را برایت هدیه آوردم نمیدانم امروز باچه رویی سراغ تو آمده ام. شرمنده ام شرمنده ام ولی باز هم محتاج توام. نمی دانم نمی دانم...... اما میدانم که تو آن قدر بزرگی که هیچ وقت دست رد به سینه ی من نخواهی زد. خدایا ! کمکم کن کمکم کن!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 21:7 توسط چکاوک |
|
|
خوشبخت کسي است که خدا دلي پر عشق به او ارزاني کرده است |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 17:13 توسط چکاوک |
|
|
در دل من چيزي است مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بيتابم، كه دلم ميخواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه. دورها آوايي است كه مرا ميخواند |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 16:25 توسط چکاوک |
|
|
Today the birds are singing and The grass and leaves are green, And all the gentle earth presents A bright and sunny scene. It is the merry month of May When flowers bloom once more, And there are hopes and happy dreams And promises in stone. What time could be more wisely spent Than this the first of may To say that we are thankful for Our blessings every day? To give our gratitude of God In humbleness and prayer And offer deeds of charity As incense in the air? Then let us love our neighbor and Our rich and fruitful sod, And let us go to church today And thank almighty God. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:32 توسط چکاوک |
|
|
میتوان نخندیدن را از خنده های فتنه انگیز آموخت و سکوت را از تنهایی های عذاب آور و فروتنی را از شکست های پی در پی . میتوان حقیقیت زندگی را از تلخی لحظاتش شناخت و غربت را از اندوه صدا و مرگ را از شیرینی رهائی. میتوان از دنیای کسالت آور و از عذاب ، ساخته و پرداخته شد. از شکستها ، خوبی ها دید و از تنهائی ها عبرت گرفت. در این دنیای پر از جدال که هر خنده ای در پس خود نیزه ای زهرآلود و کشنده از کینه دارد و هر محبتی که طعم دروغ ، میتوان مصیبت تنهایی را به تنهایی درک کرد. مصیبتی به وسعت حقیقت حقیقتی در نهایت اندوه و اندوهی در عمق دل. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 22:30 توسط چکاوک |
|
|
ای خدا
ای خدا ای خدا ای خدا ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا صبرم بده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 16:10 توسط چکاوک |
|
|
زندگی یعنی تو
زندگی یعنی من زندگی یعنی عشق تو و من
زندگی یعنی باد زندگی یعنی برگ زندگی یعنی سوغاتی طوفان زندگی یعنی مرگ!
زندگی یعنی کوه زندگی یعنی دشت زندگی یعنی عمر به آسانی بادی بگذشت
زندگی یعنی خاک زندگی یعنی آب زندگی یعنی دوان در پی دیدار سراب
زندگی یعنی "بود" زندگی یعنی " باش" زندگی یعنی باختن ثانیه و گفتن "کاش"
زندگی یعنی درد زندگی یعنی غم زندگی یعنی یک بازی در هم بر هم
زندگی هر چه که بود زندگی هر چه که هست ما هنوز در پی "اما و اگر" می دویم در پی آن تا بیافتیم از پا تا که ندهیم از دست |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:21 توسط چکاوک |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:58 توسط چکاوک |
|
|
يکی ازم پرسيد منو بيشتر دوست داری يا زندگيتو منم گفتم زندگيمو اونهم ناراحت شد و برای هميشه از پيشم رفت اما هيچ وقت نفهميد که اون تموم زندگيم بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:53 توسط چکاوک |
|
|
بر سر سنگ قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود. نمازش شکسته بود. بر سر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود تنها از این نظر که سر و پا شکسته بود. بر سر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دائماً از اشک شسته بود. بر سر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه، دَسته بود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:17 توسط چکاوک |
|
|
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:17 توسط چکاوک |
|
|
ای که می پرسی نشان عشق چیست عشق نیست چیزی جز ظهور مهر يعني مهر بي چون و چرا عشق عشق يعني كوشش بي ادعا عشق يعني رفتن با پاي سر عشق يعني مهر بي اما اگر عشق يعني جان من قربان اوست عشق يعني دل تپيدن بهر دوست عشق یعنی بدون گفتگو خواندن حرفهاي دل از چشمان او عشق یعنی بوسه بی شهوتی عشق یعنی عاشق بی زحمتی عشق یار مهربان زندگی عشق بادبان و نردبان زندگی عشق دشت گلکاری شده در کویری چشمه ای جاری شده باور امکان با یک گل بهار یک شقایق در میان دشت خار عشق یعنی در خزانی برگریز و زرد و سخت آخرین برگ درخت تاب عشق یعنی روح را آراستن بی شمار افتادن و برخاستن عشق یعنی زشتی زیبا شده عشق یعنی گنگی گویا شده عشق یعنی مهربانی در عمل خلق کیفیت به زنبور عسل عشق یعنی گل به جای خار باش پل به جای این همه دیوار باش عشق یعنی یک نگاه آشنا دیدن افتادگان زیر پا عشق یعنی ماهی راهی شده عشق یعنی تنگ بی ماهی شده عشق یعنی صیادی بدون تیر و دام یعنی آهویی آرام و رام عشق یعنی گل به روی شاخه ها عشق یعنی برگ روی ساقه ها عشق یعنی از بدیها اجتناب عشق یعنی بردن پروانه از لای کتاب
عشق یعنی تقدیم گل سرخی با تمام وجود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:59 توسط چکاوک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ترنج تصویری جامع از حرکت و سیر انسان بسوی خداوند است که بیانگر کانونی از روح انسان است با نظم شگرف جذبه و عشق و عرفان. ترنج عکسی از زیباییها ، جذابیتها و حکمت ... و تصویری ناب از انسان کامل است. حرکت ترنج به تعبیری حرکت معانی" اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَیهِ راجِعون" است.
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
ادبیات ایران و جهان (شعر) انگلیسی مذهبی و قرآنی فلسفه _ روان شناسی Personal points English passages |
|
RSS
|