![]() |
![]() |
|
|
چه خوش روزی بود روز جدایی اگر با وی نباشد بی وفایــی اگر چه تلخ باشد فُرقت یار در او شیرین بود امیّد دیدار خوش است اندوه تنهایی کشیدن اگر باشد امیـــــــــــد باز دیدن اگر یک روز با دلبر خوری نوش کنی تیمار صد ساله فراموش نبینی آن که دارد بلبلــــــــــی را که از بانگش طرب خیزد دلـی را *** منم چون شاخ تشنه دربهاران تویی همچون هوای ابر و باران نشسته چون غریبان بر سرِراه همی پرسم زحالت گاه و بیگاه مرا تا عشق صبر ازدل براندست بدین امّید جان من بماندست نسوزد جانِ من یکباره در تاب که امّیدت زَنَد گه گه بر او آب گر امّیـــــــــــدم نماند وای جانم که بی امّیـــــد یک ساعت نمانـم تقدیم به بهترین و عزیزترین دوستم که پرنده عشق اش در قلبم لانه گزیده است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 17:53 توسط چکاوک |
|
|
1) listening Learners of English sometimes say, 'I don't listen to English on the radio because it's too fast and I can't make head nor tail of it. But think about that. When you were a few months old, learning your own language from scratch, did you understand it all? No! But you listened and learned to speak and read and write. But listening came first. So even if you don't feel confident, have a go at it. Make head nor tail of = Understand From scratch = From the beginning Have a go = Have a try 2) A good friend Is someone who will always be there for you when you need them. Is someone who sees eye see with you on most things. Is not perfect and not the same as you, but is good at give and take. Be there for = Be ready to help Sees eye see = Agree Give and take = Compromise and cooperation |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 17:50 توسط چکاوک |
|
|
روزها فکر من این است و همه شب سخنم جان که از عالم علویست یقیم میدانم رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست به امید سر کویش پر و بالی بزنم کیست در گوش که او میشنود آوازم یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم کیست در دیده که از دیده برون می نگرد یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم می وصلم بچشان تا در زندان ابد از سر عربده مستانه بهم درشکنم نه به خود نامدم این جا که به خود باز روم تو مپندار که من شعر بخود می گویم تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی والله این قالب مردار بهم درشکنم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 23:0 توسط چکاوک |
|
|
دنیای امروز دنیای ازتباطات است. شما بخش عمده ای از زندگی خود را در اتباط با دیگران سپری می کنید و یا در فکر آن به سر میبرید. 75% اوقات روزانه ما ، صرف ارتباط با دیگران میشود و شاید بتوان گفت 75% موفقیتهای ما به روابطمان وابسته است. مردان وزنان موفق کسانی هستند که به راحتی می توانند در جامعه و قلب افراد جامعه نقوذ کنند. در واقع قدرت در دنیای امروز چیزی نیست جز توانایی ایجاد ارتباط صمیمانه و نفوذ در دیگران. صمیمی باشید زندگی صمیمانه ، لذت بخش تر است. خود شما بارها شاهد بوده اید که اشخاصی در کمترین زمان ، چنان در دیگران تاثیر مثبت و خوبی گذاشته اند که به راحتی برای درخواستهایی بزرگ ، پاسخ مثبت دریافت کرده اند و حال آنکه افراد دیگری ، علیرغم ارتباط طولانی چنین شانسی ! نداشته اند. ارتباط صمیمانه ، شما را سریعتر و راحت تر به هدف میرساند . نیازهایتان را برآورده میکند. شما را در پرتو پیشنهادهای جالب توجه قرار میدهد. شما را دوست داشتنی تر و خواستنی تر میکند. شما را موثرتر ، مفید تر و با نفوذ تر میکند. انتقال اطلاعات در هر ارتباطی ، مسلماً شما قصد دارید اطلاعاتی را به مخاطبان انتقال دهید یا از او یاد بگیرید. یکی از پایه های اساسی صمیمیت و تاثیر گذاری ، انتقال درست اطلاعات است. به ویژه آنکه شما زمان کمی برای آن دارید. و بسیاری از کسانی که مخاطب ما هستند ، کم حوصله اند. شما باید قادر باشید در کوتاه ترین زمان و به بهترین و موثرترین شیوه یا شیوه های ممکن ، اطلاعاتتان را انتقال دهید. شیوه های انتقال: ما اطلاعاتمان را ازسه راه به مخاطب خود منتقل میکنیم: الف- کلام : بیشتر ارتباطهای ما از راه کلام صورت میگیرد و شما غالباً برای انتقال مطالب خود سخن می گویید. در حالیکه صحبت کردن و سخن گفتن به تنهایی بدترین و کم اثرترین شیوه انتقال است. ب- لحن و طنین: 38% اطلاعات ما از طریق لحن و طنین صدای ما منتقل میشود. یعنی چیزی بیش از 5 برابر کلام. در روان شناسیِ یادگیری و توجه ، گفته میشود که اساساً یا باید محرک تغییر کند یا تحریک پذیر تا توجه و گیرایی تحریک پذیر ، باقی بماند و همچنان جهت گیری کند. به کلام خود آهنگ بدهید. صدایتان را بالا و پایین ببرید. برای خود معین کنید که از ابتدا آنچه مهمتر است با صدایی بلندتر یا پایین تر بگویید. لحن و طنین خود از تغییر دهید تا مخاطب ، توجه پایدارتری داشته باشد. تمرین کنید که با تغییر لحن و طنین به سخن خود روح دهید. جان و روح محتوای واژه ها را با آهنگ کلام خود به مخاطبانتان القاء کنید تا شنونده های فعال و خوبی داشته باشید. ج- حرکات: کلام و طنین در مجموع 45% اطلاعات ما را منتقل می کند. 55 % بقیه یعنی بیش از نیمی از آن از طریق حرکات منتقل می شود. این حرکات بیش از همه به حرکات موزون و هماهنگ دست وابسته است و پس از آن به تغییر چهره ، قیافه (حرکت عضلات صورت) و تغییر حالت وژست و یا اصلاً تغییر مکان. بیش از نیمی از اطلاعات ما را حرکات ما منتقل می کنند. پس متناسب با کلام خود حرکت کنید. دست خود را حرکت دهید. گاه لبخند بزنید. گاه چهره را درهم بکشید. گاه لخت و بی اعتنا باشید و گاهی محکم و نرم چشم به جایی بدوزید. شاید فقط با حرکت لبها و چشم ، دهها چهره متفاوت بتوان ایجاد نمود. به کلام خود شکل تصویری بدهید. ترکیبی منطقی برای نفوذ: برای نفوذ کلام و تاثیرگذاری مطلوب، شما باید سه شیوه کلام و لحن و حرکت رابا هم استفاده کنید. منظور از تغییر لحن و طنین و حرکت این است که شما به تناسب کلام خود ، تنوع موزون و هماهنگی را در لحن و حرکات خودبه وجود آورید. در این تغییرات نباید افراط کنید که ناآرامی گوینده حمل بر اضطراب او میشود و در نتیجه مخاطبان خود را از دست می دهید. نرم و ملایم در عین حال پرشور و جذاب و تاثیرگذار باشید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 22:59 توسط چکاوک |
|
|
آب از آب تکان نخورد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 20:44 توسط چکاوک |
|
|
در گذشته زن خوب کسی بود که تمام و کمال به زندگی خود می پرداخت و لحظه ای از وظایف خانه داری و بچه داری غافل نمی شد. بر این اساس وقتی دختری ازدواج میکرد، به او میگفتند: " همانطور که با لباس سفید از این خانه می روی، باید با کفن سفید برگردی!" اما اکنون اصول اخلاقی و خانوداگی به سرعت در حال تغییر است. آمار طلاق های ناشی عدم تفاهم! سر به فلک می زند. زندگی خود را نجات بدهید. تا کی می خواهید همسر خود را مطابق میل و سلیقه خود بسازید؟ آیا هنوز عبرت نگرفته اید؟! این مقاله به هنر زن بودن می پردازد و راهکارهای مناسب حفظ زندگی خانوادگی را نشان میدهد. همه کس شوهر خود باشید. مارسیو آلوش ، نویسنده کتاب زندگی در کوبای انقلابی می گوید: " اگر می خواهی در زندگی ات موفق باشی ، برای شوهرت یک مادر ، یک همسر ، یک دختر و یک دوست باش." معنای بسیار عمیقی در پشت این جمله نهفته است که باید به دقت با آن روبرو شوید. هر کدام از چهار نقش بالا روزی در زندگی به کار می آید، بعضی نقش ها را نیاز است که بیشتر داشته باشیم و بعضی دیگر را کمتر. به موقع برای همسر خود مادر باشید، به موقع یک دوست ... ، اما دقت کنید که اگر نقشی را در جای خود ایفا نکنید. فجایع زیادی را به بار میآورد که بخشی از طلاق های جامعه ما به خاطر ایفای غلط نقش زن در خانواده است. کافی است تا در زمانی که باید به ایفای نقش یک همسر بپردازید، نقش مادر را بازی کنید! یا به جای ایفای نقش دوست، نقش دختر همسرتان را اجرا کنید! این کار به غرور مردتان لطمه وحشتناکی را وارد می سازد که گاهی جبران آن ناممکن خواهد بود و سرآغاز بسیاری از دعواهای خانوادگی خواهد شد. " همسر من همیشه مثل مادرم مراقب من است. دیگه خسته شدم از بس که با دلسوزی مادرانه و بکن نکن ، زندگی ام را تحت کنترل خود درآورده. من هم آدمم، من هم برای خود شخصیتی دارم. نا سلامتی من مرد خانواده ام." و یا " هرگز نمی توانم دو کلمه حرف جدی با همسرم بزنم. بلافاصله مثل دختربچه ها خودش را لوس می کند. بعضی وقت ها واقعاً از این کارهایش خسته میشوم. من احتیاج به کسی دارم که بتوانم روی همدلی هایش حساب کنم ..." اینها دو نمونه از صدها نمون شکایات آقایان است. از امروز روی نقش خود در زندگی تمرکز بیشتری داشته باشید. زندگی مانند صحنه تئاتر است. ایفای اشتباه نقش یک نقش در آن ، کل بازی های را زیر سوال میبرد! مراقب حرف زدن خود باشیم. شیوه به کار بردن درست و بجای کلمات ، یکی از هنرهای خانم هاست . کلمات وقتی با لحن خوبی بیان می شوند حتی شیری خشمگین را نیز آرام میکند چه برسد به مرد خانواده که به عشق همسر و بچه هایش از صبح مشغول کار و تلاش است. از گفتن خبرهای وقتی که شوهرتان تازه به خانه آمده است، بپرهیزید. گله و شکایت از بچه ها، خبرهای ناگوار تصادف و بیماری، دعواهای خانوادگی ، گله از خانواده همسر و ... نیز جزو گروه خبرهای بد قرار میگیرد. متاسفانه بسیاری از خانم ها به محض اینکه شوهرشان به خانه میآید شروع به تعریف مسائلی می کنند که به جای آنکه مرهمی روی ذهن خسته شوهرشان باشد، بیشتذ او را عصبی میکند. کار اشتباه دیگری که بسیاری از خانم ها انجام میدهند، دادن قبض آب و برق و تلفن در لحظه ورود همسر به خانه است. این کار به طرز وحشتناکی برای مردتان آزار دهنده خواهد بود به ویژه اگر آن روز از نظر کاری نیز مشکلاتی را از گذرانده باشد. این مسئله عموماً موجب دعوا و بگو مگو می شود و همانند ریختن قطره آبی در لیوان لبریز از آب است. درواقع این کار سبب سرریز شدن آن میشود. اعصاب هرکسی نیز نقطه بحرانی دارد. نگذارید که آستانه صبر و تحمل همسرتان به انتهای خود برسد. همچنین سعی کنید که کلمات مناسب را با لحنی خوب و خوشایند به کار ببرید. آقایان نسبت به نوع کلمات و نحوه اداکردن آن بسیار حساس هستند. بعضی کلمات نیز، هرچند هم که بدون منظور خاصی ادا شوند ، چنان اثر بدی بر مخاطب میگذارد که مدت های مدید سبب بحث و بگو مگو بین شما و آن فرد میگردد. با کمی مراقبت از کلمات خود وطرز بیان آنها ، زندگی آرامی را برا یخود و همسرتان تدارک ببینید. این کار یکی از بدترین توهین هاست. پیامی که این حرف و عمل به همسرتان میرساند این است که تو توانایی تهیه زندگی مطابق زندگی دیگران را برایم ندار یو این ناشی از ضعف و بی لیاقتی توست. این مسئله موجب دلسرد شدن همسرتان از زندگی میشود و باعث میگردد که او ، بعد از مدتی به این نتیجه برسد که هیچ چیز شما را راضی و خشنود نمیکند، پس برای چه زحمت بکشد؟ مشوق شوهر خود باشید. حتی اگر فکر میکنید که او عمل می کند، کنار او گام بردارید و همواره با تحسین ها و تشویق های خود ، شرایط را برای پیشرفت و آرامش او فراهم کنید. مقایسه افراد با یکدیگر از نظر نوع رفتار ، برخورد، اخلاق، شرایط مالی ، خانوادگی و ... تنها و تنها موجب ایجاد یک حس بد در همسرتان میشود. آیا خود شما دوست دارید که با دیگری مقایسه شوید؟! حتی اگر دلتان میخواهد، همسرتان به گونه خاصی باشد یا عمل کند ، این فکرخود را در قالب مقایسه کردن به او نگوئید. کمی فکر کنید و صادقانه به این سوال جواب دهید: "چه چیز برایتان مهم است؟ رسیدن به هدف مورد نظر یا به کرسی نشاندن حرفتان؟" هر فردی میتواند به هدف خود برسد بی آنکه آن حرف ، در قالب توهین و مقایسه باشد. همچنین یک نفر به راحتی می تواند حرف خود را به کرسی بنشاند، ولی این کار را چنان انجام دهد که بعد از مدتی رابطه ای سرد ، جایگزین آن رابطه پر مهر و عاشقانه نخستین نشود. مرد خود را در اولویت قرار دهید این مورد یکی از مهم ترین مواردی است که هر فردی باید در زندگی به آن توجه کند. کاری که هر فردی باید در زندگی به آن توجه کند. کاری که اغلب زنان ، یا به خاطر غروری بی جا و یا به خاطر بی درایتی انجام نمیدهند. خانم های عزیز! به خاطر داشته باشید که هیچ چیز دردناکتر از عدم اجرای این قانون ! برای مردتان نیست. بسیاری از خانم ها فکر میکنند که شوهرشان همیشه به همین صورت در کنارشان خواهد بود، پس باید بیشتر به فکر دوستان و افراد خانواده و فامیل باشند! یادتان باشد که این طرز فکر تاکنون زندگی بسیاری از زنان را در هم پاشیده است و دور از انتظار نیست که شما نیز نفر بعدی باشید! یکی از روانشناسان میگوید: " با دقت تما به حرف های همسر خود گوش دهید، حتی اگر صحبت های او در مورد مسائلی است که شما هیچ پیش زمینه یا علاقه ای به آن ندارید و به طور کلی توجه نشان دادن به آن مسائل مورد علاقه اش با شما حرف می زند، خستگی را فراموش کرده و شنونده خوبی باشید. یک توصیه جدی! حتی اگر بوی سوختگی غذایتان از آشپزخانه می آید، حرف شوهرتان را قطع نکنی! بسیاری از خانم ها متاسفانه در ک این مسئله را ندارند و نمی دانند اگر خواهان یک زندگی خوب هستند باید شنونده خوبی نیز باشند. این نکته مهم را به خاطر داشته باشید که اگر شوهرتان حرف های خود را به شما نزند ، آن را به جای دیگری خواهد برد و دیگری را برای درددل انتخاب خواهد کرد. آیا شما همین را می خواهید؟! همیشه دقت کنید که یک مرد به تلفن های همسر خود بسیار حساس است و آن را نشان بی توجهی همسر به خود میداند. بعضی مردها شاید به فردی که مخاطب همسرشان است ، حساس باشند ولی مطمئن باشید که همه مردها نسبت به بی توجهی مداوم همسرشان به خود، طی مکالمه تلفنی حساس هستند. این مورد کاملاً واضح و روشن است. زیرا هر مردی این کار را نشانه بی علاقگی و توهین همسر خود میداند ، زیرا یک مرد معتقد است که اگر برای همسرش ارزش داشت، او تلفن را قطع میکرد و مثلاً یک لیوان آب به او میداد! همه این موارد و اتفاقات نشان میدهد که یک زن هنگامی در زندگی خود موفق خواهد بود که پپیوسته اولویت و ارزش مرد خود را در زندگی چه در قالب کلمات و چه در قالب اعمال به او نشان بدهد. اگر تاکنون در این زمینه اشتباهاتی را مرتکب شده اید، بجنبید. یک دقیقه دیگر نیز دیر خواهد بود! غرور مرد خود را حفظ کنید، ولی پیش از به خاطر داشته باشید که اگر به خود احترام نگذارید و برای خود ارزش قائل نباشید ، زندگی را به کام خود و همسرتان تلخ خواهید کرد." هر مردی خواهان این است که همسری قدرتمند و با اعتماد به نفس بالایی داشته باشد به شرط آنکه باور داشته باشد مرد زندگی اش از او قدرتمندتر و با اعتماد به نفس تر است!"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 22:50 توسط چکاوک |
|
|
کامو با حق التألیفی که میگرفت و با پول جایزه نوبل ثروتمند شد. پس در جستجوی آپارتمانی بزرگتر در پاریس برآمد و یک خانه ییلاقی سنگی زیبا در پرووانس برای خانواده اش خرید. ( می (Mi) ، معشوقه جوان دانمارکی کامو، بیشتر اوقات در خانه ای ییلاقی در همان اطراف بود.) کامو، دوراز هیاهوی پاریس ، فرصت بیشتری داشت که رمان آدم اول را ادامه دهد. فکر میکرد این بهترین رمانش خواهد شد و آن را به مادرش تقدیم کرد. تقدیم نامه اش چنین بود: " به تو که هرگز نخواهی توانست این کتاب را بخوانی"(FM,3). دستنوشته 144 صفحه ای هیچ اشاره فلسفی آشکاری ندارد، اما نشان از بصیرتهای تازه ای در فهم کامو از تربیت های اخلاقی اش دارد. مثلاً در جایی از کتاب می نویسد، در کودکی بسیار کوشیدم فرق میان درست و غلط (حق و ناحق) را دریابم ، اما کسی معیاری به دستم نداد. " و حال که همه چیز در گریز از من است می فهمم که نیاز به کسی دارم که راه را نشانم بدهد، تنبیهم کند ، تشویقم کند ، نه به حق قدرتی که دارد بلکه با اقتدارش ، من پدرم را میخواهم." ( FM,36). در سوم ژانویه 1960 ، کامو همراه با میشل و ژانین گالیمار، دختر آنها ،ان، و سگ خانگی شان خانه ییلاقی را برای دو روز به مقصد پاریس ترک کرد. روز بعد که میشل پشت فرمان بود ماشین از جاده منحرف شد و به دو درخت خورد و مچاله شد. کامو درجا کشته شد. میشل چند روز بعد مرد و به ژانین و ان صدمه ای نرسید. سگ هم غیبش زد. کامو بارها به دوستانش گفته بود هیچ چیز رسواتر از مرگ یک کودک و هیچ چیز احمقانه تر از کشته شدن در تصادف اتومبیل نیست. وقتی خبر به مادر کامو رسید که پسرش مرده است، نتوانست گریه کند. فقط گفت : "خیلی جوان بود."(Todd,414 ) چند روز پس از مرگ کامو ، سارتر سوگنامه ای گیرا و بلند نظرانه نوشت و خاموش شدن صدایی رسا را در نیمه زندگی پوچی بیرحمانه ای خواند و در ستایش کامو نوشت : " او وارث امروزین آن سلسله بلند از اخلاق گرایانی بود که شاید اصیلترین چیزها درادبیات فرانسه از آنان باشد."( Sartre 1965,110-111). کامو را اخلاق گرا خواندن و در زمره کسانی چون مونتنی، پاسکال، ولتر و دیگران قراردادن به نظر کاملاً بحق می آید. نبوغ و اصالت کامو در این بود که می توانست با موفقیت اندیشه های فلسفی را درقالب ادبی بریزد و بدین ترتیب شعور اخلاقی خوانندگانش را بیدار سازد. این موفقیت بیش از همه در سه رمان او و در برخی مقالاتش ازجمله اسطوره سیسوفوس به چشم می آید. آثار دیگر او به این اندازه موفق نبودند. بعضاً اندیشه های فلسفی کامو از دریافت او از مسائل مربوط یا مهارتش در بیان ادبی آنها فراتر می رفتند. کامو غالباً منکر می شد که فیلسوف است و اغلب منتقدان هم حرف او را به معنی گرفته اند. اما انکار کامو مبتنی بر اختلاف در روش بود نه اختلاف در موضوع. به فرانسین می نویسد :" من اعتقادی به اندیشه هایی که طی بحث یا اختلاف عقیده بیان میشود ندارم. من فیلسوف نیستم و برای من اندیشه ماجرایی درونی است که پخته میشود و یا آدم را آزار میدهد یا از خود بیخود میکند." (Todd,280 ). کامو دوست داشت که تفکر فلسفی اش از دل تجربه زیسته برآید و به محک مشاهد و حس اخلاقی بخورد تا قوام یابد. او به عقل رها و آزاد و نظام پردازی فلسفی بی اعتقاد و بدبین بود. او به دنبال فلسفیدن به شیوه ای بود که با گفتگوی انسانی سازگار و با دلمشغولی دین پیوسته باشد و بتوان بی استفاده از اصلاحات فنّی آن را به بیان درآورد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 22:37 توسط چکاوک |
|
|
دوست شما همان دعای شماست که مستجاب شده است. مزرعه شماست که در آن با عشق دانه می کارید و با شُکر درو می کنید. سفره طعام و شعله آتشدان شماست. زیرا با گرسنگی نزد او می آیید و در کنارش آرامش می جویید. وقتی دوست شما از ضمیر خویش سخن می گوید ، شما را نه هراس آن باشد که گویید ، « چنین نیست» و نه دریغ باشد که گویید، « آری چنین است». و هنگامی که او سکوت میکند قلب شما از گوش کردن به آوای قلب او باز نمی ایستد. زیرا در تمام اقلیم دوستی همه اندیشه ها، همه آرزوها و انتظارات بی هیچ کلمه ای به دنیا می آیند و میان دو دست تقسیم میشوند، با شادی و نشاطی که در زبان نمیگنجد. وقتی از دوست جدا می شوید غمی به دل راه نمی دهید، زیرا آنچه را که شما در او بیش از همه دوست می دارید ای بسا که در جدایی بهتر در چشم شما جلوه کند، چنانکه کوه نورد وقتی از دشت به کوه مینگرد آنرا بهتر می بیند. و خوشتر آنکه در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر آنکه روح شما ژرفتر و عظیم تر شود. زیرا اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد، به حقیقت عشق نیست بلکه دامی است که آدمی می گسترد و در آن صیدی جز کالای بیهوده نمی افتد. و بگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوستت باشد. اگر اودریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است، بگذار در مدّ آب نیز آنرا تجربه کند. زیرا اگر دوستت را بدان خاطر بخواهی که ساعات خود رادر صحبت او بر باد دهی ، بهره آن دوستی چه خواهد بود؟ پس در صحبت اوساعاتی را بجوی برای زیستن (نه برای کُشتن). زیرا دوست برای آن است که نیاز تو را برآورد نه تهی بودنت را پُر کند. و بگذار که در پیوند شیرین دوستی خنده و شادی باشد و شریک شدن در لذتهای یکدیگر. زیرا در شبنم نکته های ظریف و کوچک دلِ آدمی صبح خود را می یابد و تازه و با طراوت میشود.
جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 22:2 توسط چکاوک |
|
|
در اکتبر 1954 ، یک سازمان انقلابی ، « جبهه رهایی بخش ملّی» (FLN ) به الجزایریهای اروپایی حمله ور شد. در 1955 ، نظامیان فرانسوی دست به حملات متقابل در برابر کشتارهای FLN زدند و بر اساس سیاست «مسئولیت جمعی» خون بیگناهان زیادی را هم ریختند. در طول نبرد الجزایر، فرانسویان برای رعب افکنی و گرفتن اطلاعات دست به شکنجه زندانیان زدند. سارترو خانواده اش طرف شورشیان FLN را گرفتند که می خواستند الجزایر را از سلطه فرانسویان برهانند. کامو اما دوپاره شد. او از نژادپرستی ، که هشت میلیون الجزایری بومی را بدل به شهروندان درجه دو میکرد، بیزار بود اما خشونت FLN را هم محکوم میکرد و زشت میشمرد، و متوجه بود که «رهایی» الجزایر به دست FLN احتمالاً منجر به اخراج بیش از یک میلیون الجزایری غیر عرب خواهد شد- از جمله اعضای خانواده خودش. می گفت : « من به عدالت معتقدم، اما پیش از عدالت از مادرم دفاع خواهم کرد»(Todd,378 ). او برای رسدن به یک مصامحه مدنی مبارزه کرد، برخود مختاری الجزایر در یک فدراسیون فرانسوی صحه گذاشت، و به الجزایر رفت تا پشتیبانانی پیدا کند. زمانی که هیچ یک از دو طرف دیدگاههای او را وقع بینانه ندانستند، دو سال خاموشی گزید. در1962 ، الجزایر به استقلال کامل رسید، اما اکثر جمعیت اروپایی این کشور از ترس به جنوب فرانسه گریختند. در 1956، کامو سومین رمانش، سقوط (The Fall ) را منتشر کرد. سبک و پیام این رمان با هرآنچه پیشتر نوشته بود تفاوت چشمگیری داشت. در میان نقدهایی که بر این رمان نوشته شد هم نقد مثبت و ستایش آمیز یافت می شد، هم نقد نقد منفی و طرکنندهف امّا کتاب فروش فوق العاده ای داشت و در شش ماه اول 126500 نسخه از آن به فروش رفت. سال بعد کامو مجموعه تحسین برانگیزی از داستانهای کوتاه را تحت عنوان هبوط و ملکوت (Exile and the Kingdom ) و مقاله ای علیه مجازات اعدام تحت عنوان تأملاتی درباه گیوتین ( Reflection on the Guillotine ) منتشر کرد. در 1957، جایزه نوبل در ادبیات به کامو تعلق گرفت. این جایزه قاعدتاً می بایست برای کامو نشانه پیروزی باشد و شادش کند ، اما نگرانیهای بسیار این شادی و خوشحالی را تیره و تار میکرد. او نگران بود مبادا این جایزه را به ناحق به او داده باشند و بارها وبارها گفت که جایزه می بایست به آندره مالرو داده میشد. او نگران افسردگی و اقدام به خودکشی فرانسین و نیز نگران سلامتی رو به افول خود بود. او نگران آشوب در الجزایر، قهر و جدایی اش از دیگر روشنفکران فرانسوی، و توانایی اش برای خلق آثار خوب بود. در چهل و سه سالگی می ترسید که بهترین سالها ی عمرش را پشت سرگذاشته باشد. به خبرنگاری گفت : « جایزه نوبل به من یک احساس ناگهانی پیری داد»(Todd,381). یکی از خوشی های کامو در سرتاسر زندگی اش اقتباس و به صحنه بردن آثار دیگر نویسندگان بود. در همان اوایل کار، در 1936 کامو نمایشنامه ای را بر اساس رمان مالرو، روزهای خشم (Days of Wrath) نوشته و به صحنه برده بود و در اواخر کار در سال 1956 نمایشنامه ای را براساس مرثیه برای یک راهبه (Requiem for a Nun) ی فاکنر نوشت و به صحنه برد. در 1959 هم نمایشنامه ای بر اساس تسخیرشدگان (The possessed) داستایفسکی نوشت و به صحنه برد. او در فکراین بود که ده سال تمام را وقف تئاتر کند اما بیشترین امید را به رمان زندگینامه ای اش، آدم اوّل ، بسته بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 21:59 توسط چکاوک |
|
|
Mickey Mouse, Tom and Jerry, Popeye, Bugs Bunny. All these famous cartoon characters began their lives as simple pictures on papers. Carton characters are painted on to sheets of clear film, called 'cels' , so that the painted 'background' can be seen through the unpainted parts of the cel. Then they are photographed. Each cel will have one picture, and each picture will be a little different, to make the characters appear to move when they are projected at twenty-four pictures every second. The characters must look and sound the same in every film. Everybody recognizes the voice of Bugs Bunny. ('Eeh, what's up Doc?'), spoken by Mel Blanc. Blanc also gave the character the name 'Bugs'. The most famous producer of animated films was Walt Disney. He introduced Mickey Mouse to audiences in 1928 in a black-and-white cartoon, Plane Crazy. At first the mouse was called Mortimer, but then the name was changed to Mickey. Disney also produced the first colour cartoon, Flowers and trees (1932), and the first animated feature film, snow white and the seven Dwarfs. More followed: Pinocchio, Fantasia, Dumbo, Bambi, Cinderella, The Sleeping Beauty, 101 Dalmatians, The Jungle Book, Aladdin, The Lion King, Pocahontas and The Hunchback of Notre Dame. Walt Disney studied at the Kansas City Art Institute. He made animated cartoons for Kansas City Film Ad Company before going off to In the film Who Framed Roger Rabbit? (1988), cartoon characters and real actors appear together. Today, more and more animators are using computers, instead of employing people to do all the painting. Some animators use |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 21:43 توسط چکاوک |
|
|
در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم. بیـــــا تا برایت بگویم چه انـــــــــــدازه تنهایی من بزرگ است.
http://www.backup-pms.com/g.htm?id=1372
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 20:42 توسط چکاوک |
|
|
ای دوست من ، من آن نیستم که می نمایم. نمود پیراهنی ست که به تن دارم – پیراهنی بافته زجان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد. آن « من» ی که در من است، در خانه خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند؛ ناشناس و درنیافتنی. من نمی خواهم هرچه میگویم باور کنی و هر چه میکنم بپذیری – زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو وکارهای من چیزی جز عملِ آرزوهای تونیستند. هنگامی که تو میگویی « باد به مشرق می وزد،» من میگویم « آری به مشرق می وزد»؛ زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه مندر بند باد نیست، بلکه در بند دریاست. تو نمی توانی اندیشه های دریاییِ مرا دریابی، و من هم نمی خواهم که تو دریابی. می خواهم در دریا تنها باشم. دوستِ من وقتی که نزد تو روز است، نزد من شب است؛ با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم، واز سایه بنفشی که دزدانه از دره میگذرد: زیرا که تو ترانه های تاریکیِ مرا نمی شنوی و سایش بالهای مرا بر ستارگان نمی بینی- و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی. می خواهم با شب تنها باشم. هنگامی که تو به آسمانِ خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم- حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاکِ بی گذر مرا آواز می دهی « همراهِ من ، رفیقِ من» و من در پاسخ تو را آواز می دهم «رفیقِ من، همراهِ من» - زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی. شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد. و من دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی. می خواهم در دوزخ تنها باشم. تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی، و من از برای خاطر تو می گویم که مهرورزیدن به این ها خوب وزیبنده است. ولی در دلِ خودم به مهرِ تو می خندم. گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی. میخواهم تنها بخندم. دوستِ من ، تو خوب و هشیار و دانا هستی ؛ یا نه ، تو عینِ کمالی – و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم. گرچه من دیوانه ام. ولی دیوانگی ام را می پوشانم. می خواهم تنها دیوانه باشم. دوستِ من ، تو دوستِ من نیستی ، ولی من چه گونه این را به تو بفهمانم؟ راهِ من راهِ تو نیست، گرچه با هم راه می رویم، دست در دست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 22:24 توسط چکاوک |
|
|
ای همه گلهای از سرما کبود، خنده هاتان را که از لب ها ربود؟ مهر، هرگز این چنین غمگین نتافت باغ، هرگز این چنین تنها نبود. تاج های نازتان بر سر شکست باد وحشی چنگ زد در سینه تان صبح می خندد، خودآرایی کنید! اشک های یخ زده، آیینه تان. رنگ عطرآویزتان بر بادرفت عطر رنگ آمیزتان نابود شد زندگی در لای رگ هاتان فسرد آتش رخساره هاتان دود شد! روزگاری، شام غمگین خزان خوش تر از صبح بهارم می نمود. این زمان – حال شما ، حال من است. ای همه گل های از سرما کبود! روزگاری ، چشم پوشیدم زخواب تا بخوانم قصه مهتاب را این زمان – دور از ملالت های ماه- چشم می بندم که جویم خواب را! روزگاری ، یک تبسم ، یک نگاه خوش تر از گرمای صد آغوش بود این زمان ، بر هرکه دل بستم ، دریغ آتشِ آغوش او خاموش بود. روزگاری ، هستی ام را می نواخت آفتاب عشق شورانگیز من، این زمان ، خاموش و خالی مانده است سینه از آرزو لبریز من. تاج عشقم عاقبت برسرشکست، خنده ام را اشک غم از لب ربود، زندگی در لای رگ هایم فسرد، ای همه گل های از سرما کبود...! «فریدون مشیری» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 19:40 توسط چکاوک |
|
|
آمیزه اعتماد به نفس و شکنندگی ، لباسهای شیک ، سیمای دلنشین اش (شبیه همفری بوگارت بود) او را نزد زنان بسیار محبوب میکرد. با این همه در سن 20 سالگی ، شتابزده با زنی ولنگار و بی خیال و تو دل برو به نام سیمون ایه ( Simone Hie) ازدواج کرد. مادر سیم مون که چشم پزشکی موفق بود با دست و دل بازی خرج و مخارج زوج را تأمین میکرد به این امید که کامو بتواند به سیمون کمک کند که دست از اعتیادش بردارد. اما کامو نتوانست. کامو زمانی که دریافت سیمون در ازای گرفتن مواد مخدّر با دکتری همخوابه میشود از سیمون جدا شد. کامو بار دیگر ازدواج کرد. زن دومش، فرانسین فور (Franciue Faur ) معلم ریاضی و اهل اوران ( Oran) بود. فرانسین هم زیبا بود ، اما درونگرا و تودار بود. در 1945 ، فرانسین یک دو قلو به دنیا آورد : کاترین و ژان. فرانسین گرچه هرگز از کامو جدا نشد، اما خیانتهای دائمی و علنی کامو رنج بسیار می برد. در اواسط دهه 1930 کامو مالامال از انرژی بود. مشغول روزنامه نگاری برای آلجر رپوبلکین (Alger Republicain ) شد ، یک رمان و چند مقاله و نمایشنامه نوشت ، یک گروه تئاتری به راه انداخت، و به حزب کمونیست پیوست. دوران عضویتش در حزب کمونیست کوتاه بود. در 1937 ، حزب او را به دلیل پشتیبانی ازرادیکالهای عرب درتلاششان برای کسب حقوق اجتماعی و مدنی اخراج کرد. اما در کار نویسندگی تازه در آغاز راه بود. نخستین رمانش ، مرگ خوش(A Happy Death ) آنقدر وحدت و انسجام نداشت که ارزش چاپ داشته باشد، اما مجموعه ای از مقالاتش را در 1937 تحت عنوان پشت رو (The Wrong Side and the Right Side ) و مجموعه دیگری را در 1939 تحت عنوان عیش (Nuptials ) منتشر کرد. سال 1939 سال آغاز جنگ جهانی دوم هم بود. کامو کوشید در ارتش ثبت نام کند ، اما به دلیل بیماری اش پذیرفته نشد. در بهار 1940 ، ارتش آلمان بر فرانسه چیره شد. اندکی بعد آلجر رپوبلیکن لیبرال توقیف شد، و کامو از کار بیکار شد. دوستش ، پاسکال پیا ( Pascal Pia) ، شغلی در پاریس برایش دست و پا کرد صفحه بندی روزنامه پاری – سوار. کامو در 1942 یک رمان مهم منتشر کرد، بیگانه (The Stranger ) ، و به دنبال آن در 1943 مجموعه ای از مقالات با مضمونی مرتبط با آن رمان ، اسطوره سیسوفوس(The Myth of Susyphus ). چون به نویسندگی شناخته شد، توانست نزد ناشر تازه اش، گالیمار، یک شغل ویراستاری هم بگیرد. کامو تا آخر عمر همکاری اش را با گالیمار ادامه داد. کامو از همه چیز نازیها بدش می آمد. از نژاد پرستی شان، از یهودستیزی شان، ازتوتالیتاریسمشان ، و از خونسردانه آدم کشتنشان. در سال 1943 به نهضت مقاومت فرانسه پیوست و اندکی بعد سردبیر روزنامه زیرزمینی کومبا (Combat ) شد. در 1944- 1945 در نمایشنامه قدرتمند نوشت و آنها را به صحنه برد: سوتفاهم ( The Misunderstanding) و کالیگولا (Caligula ). در این ایام با ژان پل سارتر و سیمون دوبووار و دیگراعضای محفل آنان دوست شد. برای آدمی مثل کامو که در فقر و بیسوادی بار آمده بود تجربه حضور در مرکز صحنه روشنفکری پاریسی نشئه آور و تا حدودی هراس آور بود. در دوران اشغال نازیها بود که نخست بار نام کامو به اگزیستانسیالیسم پیوند خورد. اگرچه ظاهراً واژه فرانسوی (( اگزیستانسیالیست)) را نخست بار یک فیلسوف کاتولیک ، گابریل مارسل(Gabriel Marcel, 1889-1973 ) ، جعل کرد، اما اندیشه فلسفه ای متمرکز بر مسائل هستی انسان، انتخاب و اصالت را می توان تا به سورن کیرگگور ، پروتستانی دو آتشه ، پی گرفت. کامو علاقه ای شدید به مسائل اگزیستانسیل داشت و سخت از دو متفکری که در شکل گیری اگزیستانسیالیسم موثر به حساب می آمدند تاثیر پذیرفته بود: فیودور داستایفسکی و فریدریش نیچه. با این همه کامو همیشه از اینکه خود را اگزیستانسیالیست بخواند ابا داشت. اوایل به این دلیل ابا داشت که از نظر او اگزیستانسیالیسم با ((جهش ایمانی)) یکی بود. بعدها به این دلیل که اگزیستانسیالیسم از نظر او همان فلسفه ژان پل سارتر بود. با پایان جنگ جهانی دوم کامو مخاطبانی در سطح جهان و بختی برای مشارکت در بازسازی فرانسه پیدا کرد. او چهار سال تمام با تمام وجود کوشید تا آن درسهای اخلاقی و سیاسی را که از مبارزه با استبداد نازیها فراگرفته بود در مقاله های سردبیری ، در چند نامه به دوست آلمانی (Letters to a German Friend ) ، در (( نه قربانی، نه جلاد)) ( ''Neither Victimes nor Executioners") ، در رمان دومش ، طاعون ( The Plague) و در نمایشنامه شهربندان (State of Siege ) بازگو کند. در 1948 ، جنگ سرد آن (( اتفاق)) میان کشورها در جنگ جهانی دوم را تحت الشعاع قرار داد. کامو در نمایشنامه عادلها 1949(The Just Assassins ) و در رساله انسان طاغی (The Rebel ) (1951) به مسئله طغیان ، انقلاب و جباریّت پرداخت. کامو می گفت مارکسیسم و اتحاد شوروی خطری جدیتر از سرمایه داری غربی برای آزادی ، شأن و خوشبختی بشری هستند. تقریباً در همین زمان ، سارتر به نتایجی درست مخالف نتیجه کامو رسید. پس ازرد وبدل کردن چند نامه تلخ علنی ، دوستی آن دو پایان یافت. کامو پیشتر ازدوستی پاسکال پیا هم محروم شده بود، پاسکال پیایی که حال از شارل دوگل و حزب سانتریست او دفاع میکرد. کامو در 1954 مجموعه کوچکی از مقالات را باعنوان تابستان (Summer ) منتشر کرد. این مقالات گرچه در زمانهای مختلفی نوشته شده اند، اما نشان از عشق کام به الجزایر و روح مدیترانه ای دارند. متأسفانه هماهنگی این روح در آستانه شکستن بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 23:41 توسط چکاوک |
|
|
"yes , honey, that was the happiest hour of my life." |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 23:37 توسط چکاوک |
|
|
ما فرشتگانی هستیم که یک بال پرواز داریم و تنها در آغوش یکدیگر می توانیم به آسمان پر بکشیم. «لیسیانو دو کرسنزو»
We are each of us angels with only one wing, and we can only fly embracing each other. « Liciano De Crescenzo » |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 22:46 توسط چکاوک |
|
|
اما اگر از ترس و بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید، خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید و از دم تیغ خرمن کوب عشق بگریزید، به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست، جایی که شما می خندید اما تمامی خنده خود را بر لب نمی آورید و می گریید اما تمامی اشکهای خود را فرو نمی ریزید. عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش. و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش. عشق نه مالک است و نه مملوک، زیرا عشق برای عشق کافی است. وقتی که عاشق می شوید مگویید « خداوند در قلب من است» ، بلکه بگویید « من در قلب خداوند جای دارم». و گمان مکنید که زمام عشق در دست شماست، بلکه این عشق است که اگر شما راشایسته ببیند حرکت شما را هدایت می کند. عشق را هیچ آرزویی نیست مگر آنکه به ذات خویش درسد. اما اگر شما عاشقید و آرزویی می جویید، آروز کنید که ذوب شوید و همچون جویباری باشید که با شتاب می رود و برای شب آواز می خواند. آرزو کنید که رنج بیش از حد مهربان بودن را تجربه کنید. آرزو کنید که زخم خورده فهم خود از عشق باشید و خون شما به رغبت و شادی بر خاک ریزد آرزو کنید سپیده دم برخیزید و بالهای قلبتان را بگشایید و سپاس گویید که یک روز دیگر از حیات عشق به شما عطا شده است. آرزو کنید که هنگام ظهر بیارامید و به وجد و هیجان عشق بیاندیشید، آرزو کنید که شب هنگام با دلی حق شناس و پرسپاس به خانه باز آیید، و به خواب روید، با دعایی در دل برای معشوق و آوازی بر لب در ستایش او. برگرفته از کتاب پیامبر نوشته جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 23:58 توسط چکاوک |
|
|
1 Beautiful About twenty-five million people visit But there are many more exciting and interesting places to see. Many of these places tell you about Visit an English pub. Watch a game of cricket, or see a Shakespeare play at 2 who are English? The name ' Before them, the Romans lived here for four hundred years or more. They made houses and roads. And they made a town next to the River Thames, and called it Londinium. Today its name is The Anglo-Saxons came across the North Sea from north-west In the nineteenth century, thousands of Irish people came to live in Today, nearly fifty million people live in Many continue to come from |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 23:21 توسط چکاوک |
|
|
بخش اول - زندگینامه و آثار آلبر کامو در هشتم نوامبر 1913 در موندووی (Mondovi) الجزایر به دنیا آمد. پدرش، لوسین ( Lucien) ، یتیمی بود که نزد خود خواندن و نوشتن آموخته بود و کارگر انبار شراب در یک کارخانه شرابسازی در آن نزدیکیها بود. مادرش، کاترین الن سینس (Catherine Helene Sintes ) ، بیسواد بود و مشکل تکلم و شنوایی داشت. پدر و مادر کامو،هر دو فرزندان اروپایی های فقیری بودند که به امید یافتن فرصتی بهتر از اروپا به الجزایر آمده بودند. خانواده پدرش اهل فرانسه بودند و خانواده مادرش اسپانیایی و اهل جزیره مینورکا(Minorca). هشت ماه پس از تولد آلبر ، پدرش را به خدمت نظام در جنگ جهانی اول فراخواندند. او با آن اونیفورم سرخ و آبی یگان اول زواوها ، که کاملاً به چشم می آمد، هدفی سهل برای مسلسل های آلمانی ها بود. در سپتامبر 1914 در نبرد مارن با ترکش خمپاره زخمی شد و چند هفته بعد درگذشت. کلّ چیزی که آلبر از پدرش می دانست داستانهایی بود که در خانواده نقل می شد. کودکی کامو در الجزایر آمیزه ای بود از فقر شدید و لذتهای ساده. با مادر، برادر، مادربزرگ و دو دائی اش در یک آپارتمان سه اتاقه تنگ زندگی میکردند. مادرش نظافتچی بود. خانواده را مادربزرگش اداره میکرد که او هم بیسواد بود و برای تأدیب بچه ها از شلاق استفاده میکرد. با اینهمه آلبر مادرش را ستایش میکرد و از همدلی با برادر و دو دائی اش لذت می برد. عاشق ساحل ، دریا و آفتاب بود. از بازی با بچه ها در کوچه های محله بلکور ، در مجاورت یک محله عرب، کیف میکرد. کامو ، درآخرین اثرش بر سرسری بودن نگاه خانوداه اش به دین تأکید میکند. خانواده کامو گرچه کاتولیک بودند بودند اما مراجعه ای به کشیشان نداشتند و به کلیسا نمی رفتند و از خدا حرف نمی زدند. کسی که نقش حیاتی در زندگی کامو بازی می کرد یکی از معلمهای مدرسه ابتدایی اش به نام لویی ژرمن (Louis Germain ) بود. ژرمن به تواناییهای آلبر پی برد و مادربزرگش را قانع کرد که به او اجازه دهد به نوه اش درس خصوصی بدهد تا در امتحان بورس تحصیلی شرکت کند. مادربزرگ رضایت داد و آلبر در امتحان موفق شد و بورس گرفت و توانست به جای آنکه مثل برادرش سر کار برود به دبیرستان برود. کامو در دبیرستان معلم دیگری پیدا کرد: یک معلم فلسفه خوش ذوق به نام ژان گرونیه( Jean Grenier). در سال اول دبیرستان که بود تشخیص دادند مسلول است و این بیماری در سرتاسر زندگی او را رنج داد. کامو در سال 1933 وارد دانشگاه الجزایر شد و در فلسفه لیسانس گرفت. عنوان تز او متافیزیک مسیحی و فلسفه نو افلاطونی ( Christian Metaphysicsm and Neoplationsm ) بود. اگرچه رتبه او در دوره لیسانس خیلی بالا نبود، اما اجازه یافت در دوره دکتری (آگرگسیون) به تحصیل ادامه دهد و گواهی استادی فلسفه بگیرد. در 1938 درخواست کامو برای احراز شغل معلمی فلسفه را اداره پزشکی الجزایر رد کرد. دولت نمیخواست احیاناً مجبور شود مخارج پزشکی یک بیمار را بپردازد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 23:4 توسط چکاوک |
|
|
آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگوی. پیامبر سر بر آورد و نگاهی بر مردم انداخت ، و سکوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود. سپس با صدائی ژرف و رسا گفت: هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید ، هر چند راه او سخت و ناهموار باشد. هر زمان بالهای عشق شما را در برگرفت خود را به او بسپارید، هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند. و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید، هر چند دعوت او رویاهای شما را جون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند. زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد. و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هَرَس می کند. و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند، همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد. عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند. آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده خوشه بیرون می آورد. و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند، و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید. سپس شما را خمیر می کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید، و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید. عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید. برگرفته از کتاب پیامبر نوشته جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 21:56 توسط چکاوک |
|
|
« لافتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 21:18 توسط چکاوک |
|
|
چگونه خاک نفس می کشد؟
- بیندیشیم : چه زمهریر غریبی! شکست چهره ی مهر فسُرد سینه ی خاک شکافت زهره ی سنگ! پرندگان هوا دسته دسته جان دادند گل آوران چمن جاودانه پژمردنـــــــــد در آسمان و زمین هول کرده بود کمین به تنگنای زمان مرگ کرده بود درنگ! به سر رسیده جهان ؟ - پاسخی نداشت سپهر دوباره باغ بخندد؟ - کسی نداشت یقین چه زمهریر غریبی ...! چگونه خاک نفس می کشد؟ - بیاموزیم : شکوه رُستن اینک طلوع فروردین گداخت آن همه برف دمید این همه گل شکفت این همه رنگ! زمین به ما آموخت : زپیش حادثه باید که پای پس نکشیم مگر کم از خاکیم؟ نفس کشید زمین ما چرا نفس نکشیم؟ « فریدون مشیری » تقدیم به دوست و همکار عزیز و گرامی ام آقای همایون یوسف زاده که مشوق اصلی من در ایجاد وبلاگ و همچنین یکیتای بزرگی برای من در مسیر زندگی و رویایی با مشکلات آن بودند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 23:15 توسط چکاوک |
|
|
بنام نقشــــــــبند صفحـــــــه خاک عذار افروز مـــــــــــــــــــــه رویان افلاک
عبیر آمیز انفاس بهـــــــــــــــــــاری زبورآمـــــــــــــــــــــوز کبک کوهساری گهـــــــــــر بخشنده ی ابر تتق بند زرافشاننده ی صبـــــــــــــح شکر خند خداوندی که در ذاتش علل نیست جهان داری که در ملکش خلل نیست نه در ایوان قربش وهــــــــــم را بار نه با چون و چرایش عقــــــــــل را کار کسی با او نه و او با همــــــه کس نماند هیچ کس او مانــــــــــــــد و بس نهـــــد در نار نور و مهره در مــــــار دهــــــــد از نیش نوش و خیری از خار کند روشن به نرگس چشم مستان نهد زرین قدح در صحت بستـــــــــــان کسی ماهیت ذاتش ندانـــــــــــــــد که کس با و او با کس نمانــــــــــــــــد قدیمی کاولش را ابتـــــــــدا نیست کریمی کآخرش را انتـــــــــــها نیست قـــــــــمر را روشنایی نامـــــه داده عطارد را دوات و خامــــــــــــــــــه داده یتیمی را حبیب خویش خوانـــــده ز ادنایش به «او ادنی» رسانـــــده خواجوی کرمانی |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 22:26 توسط چکاوک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ترنج تصویری جامع از حرکت و سیر انسان بسوی خداوند است که بیانگر کانونی از روح انسان است با نظم شگرف جذبه و عشق و عرفان. ترنج عکسی از زیباییها ، جذابیتها و حکمت ... و تصویری ناب از انسان کامل است. حرکت ترنج به تعبیری حرکت معانی" اِنّا لِلّه و اِنّا اِلَیهِ راجِعون" است.
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
ادبیات ایران و جهان (شعر) انگلیسی مذهبی و قرآنی فلسفه _ روان شناسی Personal points English passages |
|
RSS
|